سلام خوبین؟چخبرا؟امیدوارم حال دلتون خوب باشه.شوهری رفته کربلا.از همون روز که رفت رفتیم خونشون از خونشون راهی شد قرآن گرفتم رد شد و مادر شوهرم آب انداخت.29مرداد ساعت 7بعداز ظهر رفت تا دیشب
خونه مادر شوهر اینا بودم شب به داداشم زنگ زدم آورده خونه
پدری.خدا هیچ خانه ای رو بی پدر نکنه.شوهرم هفته پیش گفت ببرمت خونه پدرت حالت عوض بشه نمیدونم گریه ام گرفت گفتم نمیرم گفت چرا گفتم نپرسگفت فلانی زیاد اذیتم کرده یا تو زیاد اذیتشون کردی که نمیدی.من گفتم نه یاد پدر خدابیامرزم میفتم. هر وقت خواستم گریه کنم باید به سر درد بعدش فکر کنم و گریه نکنم با اینکه آروم میشم و بعدش حالت تهوع و سر درد میگیرم که با خواب و غذا خوردن خوب میشم.من کودکیم خیلی بزرگی کردم ..خودمو خسته کردم ..من همیشه خودمو خسته میکنم ....بگذریم.حالا صبح پا شدم دلم برای حیاط و داداشم تنگ شده بود ولی فقط گفتم از دیدنت خوشحال شدم نه دست فشار دادنی نه بغل کردنی ما همیشه خجالت میکشیم خیلی دوستش دارم.ولی من کسانی که دوست دارم اذیت کردم ..گاها هم کمکشون کردم ...گاها مفید بودم گاه مضر.الان باید مثبت بیندیشم...خواب رو دوست دارم ....بیخیالی رو دوست دارم..دلم میخاد بخوابم و بیخیال بشم اما نمیتونم...از رفتن شوهرم به کربلا خوشحال نبودم چرا؟چون تنها میشدم با اینکه زیاد دوستش ندارم ولی دوستش دارم.اونم یه کم اذیت کردم به خاطر اینکه اونم منو اذیت کرده .گفت حلالم کن گفتم حلال خوشت باشه یادم رفت بگم تو هم حلالم کن.ولی من فک میکنم بعض یا زود پر رو میشن .خود من سختی کشیدن رو دوست دارم .ولی غم رو نه.دوست دارم یه کاری کنم سختی بکشم ولی خودم و اطرافیان را خوشحال کنم .نمیدونم چممه.شوهرم خوبه همه چیزش من ولی پر روش کردم و میکنم .ولی ته دلم از مادر دل نوشته...
ما را در سایت دل نوشته دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1402 ساعت: 19:10