دل نوشته

خرید بک لینک
سلام امام زمانم تو همیشه ما رو میبینی و مراقب ما هستی .نگاه پر لطفت را به سمت من همیشه نگه دار جانانم آخرین امام ما هستی و خدا برای ما بهترین کمک معنوی از طریق امامان و پیامبران قرار داده است.جانانم مهدی صاحب زمان از وقتی ازدواج کردم گفتار با عملم یکسان نیست از شما چه پنهان.آرامش گاها دارم .وقتی به شوهرم فکر میکنم آرام شم را از دست میدهم فک کنم استرسی شدم.امامم حرف زدن من و آقا مصطفی خیلی وقتا به داد زدن ختم میشه من چه کنم ؟اماما جانا لطف کن مشکلم را گره گشایی کن خواهش میکنم من خیلی دوستت دارم .شخصیت ثبات شده ای نتوانسته ام پیدا کنم.دوستت دارم .مرا در این راه یاری فرمائید.قلبا دوستت دارم از اعماق قلبم از بچگی .اللهم عجل لولیک الفرجپی نوشت :دوستتون دارم دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 21:15

را به روح ناسالمی که دارم خوش میکنم قرار نیست روحم آرام گیرد. حتی نمیتوانم یک دل سیر گریه کنم و سر درد مزخرفی را تحمل کنم خدایا بدبختها میگن بد بختم من چی بگم من بگم من بختکم که خودم بدبختم و هیچ چیز دیگری حق ندارد به دل من شادی و نشاط بدهد دل خودم از همه عالم گرفته دلم از خدا گرفته که حتی بعد ازدواج به یک بی هدفی مرگ آور دچار شده ام .که شوهرم میگوید چه کار میکنی فقط آشپزی میکنی .من از اول زندگی هزاران بار به خودکشی بک کرده ام و چند بار انجام داده ام به صورت جزئی که هیچ کس نفهمیده.برادر هایم از وضع من خبر دارند اما چه کنم که شوهرم با دعوای ما به آنها زنگ زد و از آن به بعد با هم قهرهستند.من سه بار دعوای بزرگی کردم که میخواستیم طلاق بگیریم یکی موقع کاشت ناموفق که باعث آن مادر شوهر نادانم هست مرا به جان همسرم انداخت و خانه را ترک کرد خودش 7تازاییده به من حق به دنیا آوردن یک بچه را نداد.ازش متنفرم دلم میخواهد هم پدر و مادر شوهرم هر دو زود بمیرند و او هم مثل من شود. دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1402 ساعت: 19:10

سلام خدا جونم دل نازکی من کار دستم میده اینکه بچه دار نمی شویم هم دخیله. کاش دل احمق من میدانست هیچ وقت کسی غم خوارن نیست باید تا آخر عمر خودت غم خودت رادر پنهانی بخوری. اینکه با بیهوده ترین حرف آدم ها زار زار گریه کنی و سر درد و تهوع بگیری. اینکه تازه غم های عالم به سرت خراب شود و نتوانی بخوابی و حتی به سیاهی مطلق دچار شوی که کور سوی امیدی نمی یابی. در ثانیه هایی که کنار خانواده ات باید خوش بگذری مثل برج زهر مار ظاهر شوی و ندانی چرا غم کوچکت تو را این چنین میکند همیشه. 32ساله شوی و نتوانی با آدم ها روبه رو شوی و بخواهی از همه فراری باشی .خوش گذرانی برات معنا نداشته باشد نتوانی از وقتت به نحو احسن استفاده کنی حتی بعضی اوقات نسنجیده حرف بزنی علت چیست؟ حرص بخوری حسود بشی چون میبینی دیگران حسودن چشم دیدن هیچ کس را نداشته باشی.محبت کنی و زیاده محبت کنی آخرش خار به چشمت میرود و گریه ات در میآید. کم لطفی ببینی و از توجه زیاد عالم و آدم خسته شوی .دوست و دشمنت را نشناسی .با ترس زندگی کنی .آخر چه؟ دل آزرده شوی . آخر چرا؟ چرا زبانم ناخواسته اذیت میکند دیگران در مقابل اذیت زبان دیگران خودم رو میکنم. من همیشه خواسته ام کسی نقض و غیب مرا به رویم نیاورد اینجوری خوش میگذرد درحالی که من خیلی چیزا ها را میفهمم که دیگران نمی فهمند. دلم میخواهد از همه برتر باشم کم نیاورم.ولی زود کم میآورم درحالی که بر ترم .جوان باشم و حتی انگیزه ای کمتر از پیر ها داشته باشم. وقتی زحمت بکشی و کسی قدر تو را نداند .وقتی کسی به دادت نمی رسد .کسی بهت اهمیت نمیدهد. دلت از دنیای بی همه چیز به هم میخورد. از نخواستن ها و شدن ها و از خواستن هاو نشدن ها .حتی بعضی وقتا با خودت مهربان نشوی و خودت را دوست نداشته باشی . وقتی دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 85 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1402 ساعت: 19:10

سلام خوبین؟چخبرا؟امیدوارم حال دلتون خوب باشه.شوهری رفته کربلا.از همون روز که رفت رفتیم خونشون از خونشون راهی شد قرآن گرفتم رد شد و مادر شوهرم آب انداخت.29مرداد ساعت 7بعداز ظهر رفت تا دیشب خونه مادر شوهر اینا بودم شب به داداشم زنگ زدم آورده خونه پدری.خدا هیچ خانه ای رو بی پدر نکنه.شوهرم هفته پیش گفت ببرمت خونه پدرت حالت عوض بشه نمیدونم گریه ام گرفت گفتم نمیرم گفت چرا گفتم نپرسگفت فلانی زیاد اذیتم کرده یا تو زیاد اذیتشون کردی که نمیدی.من گفتم نه یاد پدر خدابیامرزم میفتم. هر وقت خواستم گریه کنم باید به سر درد بعدش فکر کنم و گریه نکنم با اینکه آروم میشم و بعدش حالت تهوع و سر درد میگیرم که با خواب و غذا خوردن خوب میشم.من کودکیم خیلی بزرگی کردم ..خودمو خسته کردم ..من همیشه خودمو خسته میکنم ....بگذریم.حالا صبح پا شدم دلم برای حیاط و داداشم تنگ شده بود ولی فقط گفتم از دیدنت خوشحال شدم نه دست فشار دادنی نه بغل کردنی ما همیشه خجالت میکشیم خیلی دوستش دارم.ولی من کسانی که دوست دارم اذیت کردم ..گاها هم کمکشون کردم ...گاها مفید بودم گاه مضر.الان باید مثبت بیندیشم...خواب رو دوست دارم ....بیخیالی رو دوست دارم..دلم میخاد بخوابم و بیخیال بشم اما نمیتونم...از رفتن شوهرم به کربلا خوشحال نبودم چرا؟چون تنها میشدم با اینکه زیاد دوستش ندارم ولی دوستش دارم.اونم یه کم اذیت کردم به خاطر اینکه اونم منو اذیت کرده .گفت حلالم کن گفتم حلال خوشت باشه یادم رفت بگم تو هم حلالم کن.ولی من فک میکنم بعض یا زود پر رو میشن .خود من سختی کشیدن رو دوست دارم .ولی غم رو نه.دوست دارم یه کاری کنم سختی بکشم ولی خودم و اطرافیان را خوشحال کنم .نمیدونم چممه.شوهرم خوبه همه چیزش من ولی پر روش کردم و میکنم .ولی ته دلم از مادر دل نوشته...

ما را در سایت دل نوشته دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 102 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1402 ساعت: 19:10

صفحه بندی